جملات زيبا
*مي گفت: بيدي نيستم كه با اين بادها بلرزم
راستي چرا شكست...؟!
*اين روزها " به مرگ طبيعي مردن " هم غير طبيعي شده است
* در دلش خانه داشتم، اما نشاني خانه ام را نمي دانست
* به ساعت نگو كي قرار داري، از حسودي خوابش مي بره
* نمايشگاهي از نقاشي هايش را نگاه مي كرد؛
پير مرد تابلو صدايش كرد: استاد، تو چقدر پير شدي...!
راستي چرا شكست...؟!
*اين روزها " به مرگ طبيعي مردن " هم غير طبيعي شده است
* در دلش خانه داشتم، اما نشاني خانه ام را نمي دانست
* به ساعت نگو كي قرار داري، از حسودي خوابش مي بره
* نمايشگاهي از نقاشي هايش را نگاه مي كرد؛
پير مرد تابلو صدايش كرد: استاد، تو چقدر پير شدي...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 8:6 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است