یادمان باشد...

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است
باز هم میخندم
آنقدر میخندم كه غم از روی رود…
زندگی باید كرد
گاه با یك گل سرخ
گاه با یك دل تنگ
گاه باید رویید در پسِ این باران
گاه باید خندید بر غمی بیپایان…
هرچه باشد خوش یمن است چراکه لحظه هایم به حضورش نزدیک می شود تولدم را دوست دارم نه این که
به من خوش باش بگویند و صد سال به این سال ها زیرا دیگر جلوی آینه شرمنده نمی شوم ... هنوز هستم
که می ایستم وقتی نباشم قاب جوانی ام فریبای آینه ها می شود

سلامی دوباره
آخرش امتحاناتم تموم شد و یک نفس راحت می کشم ... از خانواده ام و پسر نازنینم و... دوستان و همکاران عزیزم... که دلگرمی می بخشیدند و با من بسیار همکاری نمودند بسیار ممنونم

ای طنین نام تو بر گوش من ای پناه گریه ی خاموش من
همچو باران مهربان بر من ببار ای که هستی مثل ابر نو بهار
در نوبتی
دوباره دلت را مرور کن
از غم به هر بهانه ممکن عبور
کن
گیرم تمام راه تو مسدود شد ، بگرد
یک آسمان تازه و یک جاده جور
کن
التماس دعا در شب آرزوها
مسافریم به سوی نقطه ی آگاهی
و چه منشوری می شود صدای سپیدت
غرق دریای چشم
و گریزان از رقم های گنگ
من در جواب یک و یک مانده ام
صفر است صفر
یکی ها نیستند
و مشق های شبمان لبریز تاریکی
نیست می شود در نقصان بودنی ها
و کنار پرچین فراموشی هامان
معادلاتی از خاکستری ها و بنفشها
سوت می زنند
می خوانند
ابر هایی که هیچگاه نباریده اند