روزمرگی
غمی که هر روز شاهد تازه شدنش هستم و این طور با خودم می گویم شاید فردا جور دیگری باشد من هزاران بار دعا ها را پرواز دادم ناله را در کنج خرابه دفن کردم اما گذر زمان همیشه همه چیز را هموار نمی کند.
این که بدانی پشت یک ماسک سفید یک سیاهی است بسیار دردناک است اما دردناکتر این که سیاه، سیاه باشد و دم از سپیدی بزند. این که به همه بگویی تو را دوست دارد و به عرش می رساند و زخمه ای از دروغ باشد ... وهمه بپذیرند که زلالی آب اینجا وجود دارد.
زمین چقدر آلوده است که نزدیکترین کس تو دورترین آن باشد... نباید عادت به روزمرگی کنم اما همیشه هست مثل بختکی رهایم نمی کند ... دوست داشتن دیدن دریا نیست این است که دریا را با تمام وجود حس کرده باشی ولی نگاه ها پشت قاب زنگار گرفته چیز دیگری می گویند من خودم را به دست باد سپردم گاهی به اوج می رسم و گاهی به ناکجایی در زمین... اما مرا نمی بیند ... حتی یک قاب عکس ساده هم برایش نیستم... نمی داند نمی خواهد بداند که روح یاسی من شکننده تر از آینه هاست
راهی ندارم از تجربه ها آموخته ام که سکوت دواست اما سکوت زهر تلخی است که بیشتر کامم را زهر می کند... شمعم وجودم ذوب می شود و در این بی حاصلی جز اندوه حاصلم نبود....
صدای نوشته هایم شاید بارانی است