با زکفش روزگار برفی شده و به امید بهارش هزار بار برگهای زردش را نثار خورشید می کنید تاثمری برای تابستانش بماند    کفش روزگار باز هم گلی است و خسته از آدم برفی

و من همان پنجره ام که کفشها را جفت می کنم تاشاید روزگاری بهاری از کنار پنجره ام بگذرد و سلامی کند