کفش روزگار
با زکفش روزگار برفی شده و به امید بهارش هزار بار برگهای زردش را نثار خورشید می کنید تاثمری برای تابستانش بماند کفش روزگار باز هم گلی است و خسته از آدم برفی
و من همان پنجره ام که کفشها را جفت می کنم تاشاید روزگاری بهاری از کنار پنجره ام بگذرد و سلامی کند
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:46 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است