امروز هم مثل همیشه نقش تکرار را بر راه خاک گرفته زدم

چشمهایی که دیگر نمی دانم می فهمشان یا نه؟ آنقدر دورند که حتی به نزدیکی شاخه و گل هم تردید دارم

دنیایی پر از شگفتی ولی همه در اول شگفتی درمانده اند... توی دفتر دیروزم دنبال چیز تازه ای برای فردا هستم  وقتی نقطه ای می بینم دوباره تکرار خط را در فرداها رقم می زنم