فصل دوباره(دل نوشته های احساسم)
باز ستارگان شب راز دوباره شان را سوسو می زنند ومن نمی دانم که به پرچین کدام آسمان پرواز کنم
به جایی که سبدی از ستاره بچینم و به یاد بهاران خاک شده هفت سین را در الفبای زندگی پهن کنم
می خواهم دور شوم به دور از هر زنگار به جایی که سبزه های عیدش باشادی کودکانه اش پر طراوت
است و ماهی در دریای ی پر از لطف و بی رنگی شنا می کند سکه هایش زرکوب دلهای بی دروغ... بی
غبار از دورنگی و هفت رنگی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 15:35 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است