نفس باران آرامم می کند

 و در تولد شبنمی دیگر بهاری را صدا می زند

من نیستم اگر با دریا نباشم

و اگر به پهنای علفها و شبدرها تکثیر نشوم

من با تپش روزنه ها آفتاب را می خوانم

و سنگ را می کاوم و در تلاطم رود گم می شوم