میخواهم ستاره ای بچینم

ستاره ای که من را به ابرای نیلی بسپارد تا از غم کهنه ی زمین آسوده شوم

تا ستاره پروازکنم

 اینجا همه سردند و محبت قندیل بسته

 اینجا بوی خاک تعلق می دهد

 من از اینجا آبهای نقره ای را نمی بینم

باید پرواز کنم و به خوشه های پروین بیاویزم

چه صفایی دارد که با ماه و ستاره هم بازی شوی

 یک زندگی بدون نقاب

 بدون دل های می آلود

و آن جا را زمینی یا خانه ای کوچک می سازم برای  دلهای بزرگ

 برای کسانی که هنوز پرستو هایشان به امید پرواز می کنند

 و مهربانی را به چشمهای منتظر می بخشند

 دستهایشان عطر سخاوت دارد

 و آسمان ستاره ام را رنگ آفتاب می دهد

 فروغی بیشتر از خورشیدهای خاکی

(نوشته ای از ساغر)