نهایت کوه،نهایت مرگ
من فکر می کنم
وباخود می اندیشم
درختان سلام ات را میشنوند؟
وبر بیهودگی دستان تو پی می برند؟
گل ها چطور؟
با پرچم های کوتاهشان،چگونه توانسته اند ادراک کنند که چرخ زمان با دستهای ابتذال کدامین ستاره پرپرمی شود؟
وباد...
آیاگاهی چون انسانها دست بر گرد ِ گردن فراموشی می اندازد؟
وآیا کدامین قطعه سنگ،محبت های بی دریغ مارا در رودخانه ی بی خانگی حمل خواهد کرد؟
ودر کدامین صبح روشن اذهان ما بر چرایی کوچ پرستوها پی خواهند برد؟
وچشمان خشکیده ی پدربزرگ؛
در قاب عکس مهتاب
کدامین گناه را نظاره گر خواهد بود؟
ومن بر کدامین گلبرگ درخت سیب تکیه خواهم داد
وتنفس خواهم کرد
وغرق خواهم شد در هوای خفگی...
وبر کدامین برگ پاییزی قدم خواهم نهاد
وکدامین آنها فریاد خواهد زد
ومن حرف کدامین ِ آنها را گوش فرا خواهم داد؟
وروز مرگ...
آن گل برگ سرخ نیستی؛
وآن بادی که حکایت از باروری علفزارهای خشک ِ مزرعه ی بعدی دارد
در گردن کدامین بیدمجنون حیات خواهد وزید؟
ومنی که رقص میکنم از موسیقی دلنواز دیوانگی
در کدامین صبح جاوید
همچون ذره ای باقی خواهم ماند؟
واز شراب کدامین دستاویزه های بچه گانه خواهم خورد
وبر تو خواهم گریست؟
واحساسات من...
در پی یافتن کدامین آبنبات
در کوچه های نیرنگ تو قدم میزنند؟
وخورشید چرا این چنین امیدوار بر زمین نگاه می افکند
وماه چرا اینقدر مهلک؟
وستارگان...
آه...ستارگان...!
آری شمایید رویای کاغذی سپیدی که به جنون ماه پی بردید
وشمایید دوستان من
آری شمایید لذت جرثومه ی کثیف آفرینش
وشمایید که در یک فضای اندوهگین
وزن دارید
وشمایید که عطر باران حکمت الهی را استنشاق می کنید
ومن امروز به خودم می گویم
این منم که از ادراک رموز آب زلال
واز علاقه ی هوای پاک
واز بیچارگی فرشتگان بی گناه بادهای گمنام
بی خبرم...
ومن بر زمین پامی کوبم ومی خوانم:
بنوازید!ای نهایت نواهای غمگین گلوی کوه،
چون«این تنها صداست که می ماند»**
وآری...
تنها صداست که می ماند...
صدای نوشته هایم شاید بارانی است