حبسیه ی باران (زندان باران)
پشت میله دستانشان به پریشانی کورسوها گره می خورد
وناگهان سراب را زیر پای چشمان خیسشان می بینند
حسی گنگ در دره های عمیق
دنیای من بسیار آشفته است و حتی سکوت هم
گویای باران جنون من نیست
بغض پرستو می شکند و آینه ام باز در ترک هایش تکرار می شود
از این که هنوز در دانستن دریا ، چتر های رو به پرواز ... کودکم
جام لبریز از امید می ریزد
و نصیب ما بی نصیبی است
و تاریکی ، خنده های بی رمقم را می کشد
طوفان تازیانه می زند تا مرگ را مرثیه ی هر روزه ام سازد
ولی من عاشق غزل های غزالم
و پرواز مثنوی های حماسه ساز در آسمان
و عشق بی رنگ در سمفونی های شبانه ام
شور به پا می کنم
در وادی های خموش ، وجد می کنم
و بر ساز شکسته ام ، ناهید را نزدیک تر از فاصله های نور می نوازم
زیباترین و عاشقانه ترین آوازها
زندگی را می سرایم
ساقی من ، همان مهتاب است
که بر چشمه ها نور می پاشد
و سخاوت را در زمین تکثیر می کند
انعکاسی از رویای سپید شوره زار
شوره زاری که دیگر بر زخم ها نمک نمی پاشد
شهدی از تخیل سبز و غز لوار ه هایی از کنار هم بودن
آسمانی بودن و آسمانی شدن
و من می مانم در این زندان
زندان راه آزادی من است
کلید تمام قفل های نشکسته ام
و من با زمستان می تازم
تا جای خالی بهار را همیشه خاطره بسازم
جاودانه کنم
در برگ برگ بید مجنون
و زلف شب را می بافم
تا کمند رهای دلم شود
و خط امان باشد
فانوس خیالم . از آفتاب فروزان است
ار غوانش با آواز نسیم هم آواست
بر نیلی کبود می نشینم
وبا خط فیروزه ای نقاش سادگی هامان می شوم
از شرقی ترین تاریخ
تار می نوازم
و بر چنگ پینه بسته ام
مرهم می زنم
تا دوباره بخواند
و دوباره زندگی کند (ساغر)
صدای نوشته هایم شاید بارانی است