نگاه احساسم با تو می گوید...
سایه های رنگی
آفتاب چله نشین شبهای بی گدار
خسته و فرومانده از تب های تکراری
از ماهتابی رو به زنگار
خروش ارغنون سیمای زهره را خلیده
و ساغر عمر در دستان اقاقی
در مژگان سایه ها
در هم نفسی باد
در نگاه ساقی شکسته
خط افسون بر ستاره نقاب می کشد
تا بر ستیغ جفا بمیرد
صبح را ببین که به آینه ها دلخوش است
و به بیر نگی آسمان
به تلخی بغضی که
پاییز را می بارد
فراموشی در نگاه برگ های رو به باد
و خرقه سوزان از آتش لاجوردان
شب شبیخون زده
زمین گلگون از تاراج غم
نی در شبگیر نفیر می زند
تو را می خواند
ای آسمان نادیده
صیقل بزن کوه شومی را
خط امان بر قفس ها بزن
بگذار تا بارگاه ازرقیان فروریزد
ورازقی ها متبلور شوند
مژگان خونین را
غزلواره سازد
آرزوهای نمناک
بر پیراهن صبح
به دیواره ها می خندد
و فانوسها در تب و تاب حلولی سپید
تا سایه ها در هم شکند
و بی شرمی اش را
در جان پروانه ها
قضاوت کند
این قصه ی بی سرانجام
باغ را غریق می کند
بهار را افسانه ی قاف می سازد
آرزویی مات
بی رمق از تیر در کیش تاریکی
و چشم انتظار
تا دستی راز صبح را صرف کند
ترنج ها را
بر پلاس زمین ببافد
آفتاب زرین را تاج آن
صدای نوشته هایم شاید بارانی است