چندی ست هیچکس

 در نگاه آینه طاق شده

 و در بیرنگی شبکور همراه کاغذی روز

چندی ست باغ آواز چلچله ها را به باد نشانده

و ارغوان بر سکوت  ، آه دیرینه می کشد

 بید  بر پاییز یال افشان

همچون بهرام

بر سر گور  قیصرها

شبی بدین پهنا

 از کلک دلم نمی چکد

مرغ شیدایی

از مرگ قاصدک

غزل خوان چهل بامداد  گشته

در یاد بماند شور شراره

 که در قفس خشکیده

 و رنگ خاکستر گرفت

برگها بر خود لرزیدند

هنوز پرچین دیوارها

 به صدای قاصدک دل خوش است

سپیده در می صافی

خواهان زر

کویر تشنه ام

 آروزی طاووس نگارین دارد

شمع در دامن شاهانه

بی فروغ و پیرایه

گرد خاموشی می گردد تا به پروانه ای نور  گیرد

جان گیرد

سرفراز تا مهر

تا اوج مجمر نسیم

بتابد

بماند

 در یاد ها بماند

بر باد ها نماند