خدا  امشب منتظرت است
 آرزوهایت را پرواز بده
بشکن این قفس نومیدی و اجبار را
 بگذار زندگی بوزد

  بگذار تشنگی به اوج ندیدن ها برسد

 بگذار  آفتاب زلف بیفشاند

  باید سپیدی را  بو کشید

 بگذار ماهی ها در دلت شنا کنند
 دفتر آسمانی ات را بار دیگر خط بزن
 پر از اقاقی
از بال پروانه
و به شمعدانی های کنار ایوان
 زندگی یعنی همین
پا بگذاری از سیاهی بالا بروی
 تا به ورای بودن و  سرودن برسی