خاموشی(ساغر)
که کدامیک روزی به سادگی دفتر بی خطم می خندد
نه بوی ورق کاهی و نه قریچ قریچ درهای چوبی
ونه بادگیرهای رو به باد... حالا حتی به سلامت هم نگاه نمی کنند
حالا اگر چند روزی گم شوی کسی از خودش نمی پرسد کی بود و چرا آمد؟؟
اینجا هوای مسموم شکلاتهای سوخته را می دهد؟!
نه رنگی از نانهای تنوری است و نه بادبادکهای گوشواره دار
من در این دنیای بی پهنا در کوچکی آن غرق شده ام
هیچ چیز حتی موج های غریبانه ، حتی خبر قاصدکها آرامم نمی کند
اینجا همه آدم آهنی اند
که گاهی لبخند را تمرین می کنند که از فایلهای ذهنشان پاک نشود
صدای حافظ و غزلی از سعدی
تو قصه های بی رنگی مان است
باید شهری ساخت پشت «هیچستان سهراب »
تا دوباره در رود آن
«سیره ای پر بشوید»
و اما من دیگر« قفسی از رنگ نمی سازم »
من آسمانی از یکتایی و یکرنگی می خواهم
باید دوباره همدلی ها را فریاد زد
سلام کرد
به شقایق ها و به چمن ها
به هرکسی که عصایی در دست و فانوسی بر دوش دارد
سلام
صدای نوشته هایم شاید بارانی است