طلوع و عروج
سپید نا آرام و بی قرار
سیاهی در خون تپیده پر شرار
با قدم های سنگین جان فرسا
غم را عیش می سازد
تپیدن کوچه ها را ریش سازد
زرنگار تزویر
تا نیش زور و فریب
ماسکهایی که در پوچ پنهان
و صداهایی در حنجره باد مدفون می گردند
راستی را در وهم کودکانه باید جست
بودن و سرودن را باید در چشم ها شست
فلسفه ی زندگی در این وادی بازمانده و لنگ می زند
سرابها با تن پوش بهاری
زمین را رنگ می زنند
بوی نا و سستی
درک ستاره ها از ژرفنای قلبهای بی وجود است
تمثیلی از خورشید بی ظهور است
درخشیدن در مرداب
راز شبانه ی گرگها
باید به نقش صخره ها چشم ها را ببندیم
تا نبینیم
دنیایی که هیچوقت طلوع را آهنگ نمی کند
کجایند کسانی که
در عدل دریا ایستاده اند؟!!
رنگ خدا
ردپایی از ضربان های دلنشین نیمه شبهای من
برواز نیایش هایم
تا عروج ملکوتی
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:50 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است