فریاد سایه در باران(ساغر)
در خفقان زندگی
در صدای سوختن پروانه
و نگاهی محو در فنا
سایه ای می میرد
ناشنیده از بوی روییدن و زیستن
انگار قاب زمین در بغض فرو ریخته
غبار خاطرات در گل و لای مرداب گم شده
کوتاه تر از ثانیه ها می شتابم
ولی خدا
صدایم را نمی شنوی
نمی بینی
کسی در این با غچه تو را می خواند
مدتی است که گلدان ها شکسته اند
سرشک مریم بر روح گلبرگ
جان می کاهد
روح می خواهد
آب می خواهد
درخت نمی شنود صدای ترگونه ی باران را
کسی در زمین صدفی نمی کارد
تا روزی یک مهتاب سر بیرون زند
غمگینر از فریاد سکوتم
«هیچ کس حتی تره ای برای دل خرد نمی کند»
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:19 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است