در چشمان باد ایستاده ام

سرشار از رود

 تا مرز امید جوانه می زنم

می بارم به وسعت نیلی دریا

 و گم می شوم در حجم تنهایی

 و در انکسار تاریک و روشن 

 طلوع می کنم

در سویدای شب می جوشم

می تازم

تا ظهور  مهتاب

دست افشان  و شاد

از بودن

 از حس وجود

از  این که در یاد بمانی

با جاده می نویسم

تمام حضورت را

 و می خوانم

سجده ی  غرورت را

و نقش می بندم

 تصویر انتظار یلدای ات را