همراه جاده
در چشمان باد ایستاده ام
سرشار از رود
تا مرز امید جوانه می زنم
می بارم به وسعت نیلی دریا
و گم می شوم در حجم تنهایی
و در انکسار تاریک و روشن
طلوع می کنم
در سویدای شب می جوشم
می تازم
تا ظهور مهتاب
دست افشان و شاد
از بودن
از حس وجود
از این که در یاد بمانی
با جاده می نویسم
تمام حضورت را
و می خوانم
سجده ی غرورت را
و نقش می بندم
تصویر انتظار یلدای ات را
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:44 توسط ساغر
|
صدای نوشته هایم شاید بارانی است