نمی گنجد این دل دریایی ام در تنگنای زمین

تاب نمی آورد نقاب را

نمی خندند واژه هایم به آینه های زنگاری

و دستهای فانوس به دست

 در کوچه های تاریک بی نشان

دنیا نشسته در کمین

و برگهای تصویرم

 آینه را آه می کشند

از بی فروغی ستاره ها

و از نرگسانی که هزار بار باریدند و دم نزدند

دلم زمین را نمی خواهد

داغ سبزه ها را در دل کویر

چشم های همیشه منتظر بارانی را

امید دست نایافتنی

برای خوب بودن آفتاب و پنجره

و سکوت زنجره

در صداهای بی حنجره

پرواز کن زمین را

دل من

عروج کن نشیب بی هم بودن را

 پرواز کن

از قاموس زمین

پرواز کن