بین من و سنگها  بسیار فاصله است

امان از خاره ها

دلگیری هایم  نقش کمر نگ

کم سو

 زخم خورده

ومرده از دورنگی ها

گرفتار دام  دردم

از خود چه می خواهم

نمی گنجم در بی انتها

گم گشته در دریا

می سوزم از تبهای بی تبی

می سوزم از نقاب فصل ها

جاده حالم را نمی فهمد

مسافرم اما

 پای رفتنی نیست

من ماندم  و پریشانی فصلها

جاری شدن تیک تاک  لحظه ها

چشمانم روزی می دوند

وآروزهای شیرین

 در آغوش خدا

اوج می گیرم

می روم از این پهنای خاکی

لحظه ای آرام

به دور از قیل و قال آشفتگی ها

حس می کنم لذت پیوستن

با دریا شدن

رها شدن